خوانشی از رمان چار دختر زردشت اثر منیژه باختری
نویسنده: دکتر سرو رسا رفیع زاده
رمان چار دختر زردشت روایتی از رخدادهای مختلف در زمانهای مختلف است که به سبک ریالیسم جادویی بیان شده و تاریخ ایجاد سرزمینی به نام زردشتآباد را در بر دارد. شیوۀ روایت در این رمان میان واقعگرایی و جادو در رفت و آمد است که با پیرفت جادویی آغاز میشود و با یک پیرفت منطقی و واقعگرا پایان مییابد (نوع پایانبندی رمان، باز است.) این رمان را میتوان به صفت یکی از نمونههای موفق و بیپیشینه در ادبیات داستانی زنان افغانستان شناخت. اگر از رمانهای هزارخانۀ خواب و اختناق رحیمی، گاوهای برونزی سلطانزاده، صدایی از خاکستر قادر مرادی و معدود آثار دیگر بگذریم، این رمان به عنوان یک اثر برجسته در تاریخ ادبیات داستانی افغانستان قرار میگیرد. در این جستار میکوشم که با کاوش و کنکاش، پهلوهای پیدا و پنهان این رمان را در دیدرس خوانندگان قرار دهم.
میخواهم به عنوان خوانندۀ این رمان درک و دریافت خودم را در مواجهه با متن با خوانندگان و علاقهمندان به ادبیات داستانی در میان بگذارم. بنابراین، از همین آغازً با اعلان این که آنچه من دریافته ام؛ نه لزوما یکی از معناهای متعدد متن است و بااذعان به این که این متن نیز بهسان سایر متون ادبی، متکثر معناست و میتواند منجربه خوانشهای متعدد و معانی متفاوت و حتا متباین شود. آنچه از نظر خوانندگان این سطور میگذرد، تلاشی است برای نشان دادن و در میان گذاشتن یکی از خوانشهای متعدد این متن.خلاصۀ رمانفصل اولاین رمان پس از مرگ راوی اول شخص و رسیدن مادر بالای آوار ساختمانی که جسد راوی در آن قرار دارد، آغاز میشود. ادامۀ این فصل روایتی از چگونگی به وجودآمدن منطقۀ زردشتآباد و سرگذشت اهالی آن به دست میدهد. زرینگل که در پی اندوختن علم خفیه و غریبه است، تلاش میکند تا کیمیاگری بیاموزد و از تعامل فلزات طلا به دست بیاورد. نازدانه، زن زیبا و طناز وی چشمهای جادویی روشنی دارد که روشنای آن تا فرسنگها میرسد و استفاده از روشنی چشمهای او در شبهای تاریک زردشتآباد امر معمولی بوده است. زرین گل علی رغم تلاشهای چهلسالهاش برای کیماگری به نتیجه نمیرسد اما یک روز که به خاطر زیبایی خیرهکننده و چشمان استثنایی نازدانه به وی بدگمان شده است، خنجری را در چشمان درخشان او فرو میکند و روشنی آن را با چند فلز دیگر مخلوط کرده از آن فلز درخشانی میسازد. او از این فلز درخشان 7حلقه النگو درست میکند و به زن خود، گلچهره، که چهرهای خالی از زیبایی و احساس دارد، میدهد. چهار حلقه از النگوها در حادثهای به دست روسها به تاراج میرود و سه حلقۀ آن به مادر راوی، پنجمین نسل این خانواده، به میراث میرسد. این النگوها ارزش تاریخی و اجتماعی زیادی دارد و یکی از موتیفهای این رمان است. زرینگل برای استحصال طلا، کارگاههای
