تالاپ… تالاپ… تالاپ…
آماج شبیخون بالونهای زبالهریز همسایه شدیم. تعفن همه جا زبانه زد، شهر آشفت و جادهها و کوچهها زیر تل زبالهها دفن شدند. نظم رفتوآمد، شبکه مخابرات و جریان برق مختل شده بود. شهر حالوهوای نظامی داشت، صدای آژیر همه جا میپیچید و خانهها حس و بوی آدرنالین داشتند.
همسرم در و پنجرهها را برای چندمین بار کِیپ و چفت کرد و وهمزده و بیمناک چشم به چشمم دوخت. با نگاههای درمانده و سرگشته پذیراییاش کردم و گویی روی زبانم نیز خرمنِ زباله انبار شده باشد، خاموشانه در آغوشم پناهش دادم.
چاشت که شد، ترس ما فروکش کرد، از خانه بیرون رفتیم و زبالهها را از نزدیک دیدیم. زبالهها زیاد هم ترسناک و چندشآور نبودند و با زبالههای ما که روی همسایهها و شهرهای دیگر میریختیم، تفاوت چندانی نداشتند؛ مغز، چشم، گوش و زبان، انسانهای بیانرژی و از دستوپامانده، اسباب بازیهای جنگی و جنسی، غذاهای تاریخگذشته و کتابهای ناخوانده و دستنخورده با ظاهر و رنگ و روی مشترک.
تا عصر زبالهها را چریدیم و چپیدیم و آخرسر با بغلِ پُر به خانه برگشتیم. چند تا زبانِ قصهگو، تعدادی کتاب، یک نوزاد سقط شده به اندازه کف دست که به گونه عجیبی هزیان میگفت و ساعت دیواریی که زمان را تندتر از همه ساعتهای تندگرد میپیمود، زبالههای بود که با خود به خانه آورده بودیم.
شهر را شستند و روفتند، رفتند و تعفن برچیده شد و ما با زبالهها خانواده ساختیم.

