کانتینر؛ مانند کوره یخزده، دهان باز کرد و آهزدههای بیآه را که چون دندانهای پوسیده و چرکگرفته مینمودند، بلعید.
تریلی راه افتاد، دیوانهوار پیچوخمها را چرخید و آنجا که ماه مهمان ماهی شده و موجهای توفانی با هیپ هاپ میرقصیدند، ایستاد.
پیادهتر از همیشه پیاده شدند، زاروزخمی بیتلالویی هم را شمردند و به سوی قایق بادی که به ماهیِ مرده میماند، شتافتند.
حامیِ کوسهها دست ساحلبان را فشرد و گفت:
جناب فرمانده، بگذارید انگلها خوراک کوسهها شوند، این بهترین راهِ حفظ محیط زیست است!
ساحلبان خاموشانه و با لبخند بیریشه سرش را به رسم تایید تکان داد، دستش را از دست حامی فرار داد و به اتاقک دیدبانی که گاهبیگاه رقص نورافکنهایش پابهپای موجهای درنده میدویدند، رفت. پاسبان با ورود افسر به پا خاست، سلام نظامی کرد و شکفته و واگونه بیخ گوش او پچپچ کرد:
- آقا، مهمانان در راهاند!
ساحلبان نفس تازه کرد و خنده پرشاخوبرگی به روی سرباز افشاند. پاسبان نورافکنها را خاموش کرد، دایره ردیاب را کوتاه ساخت و چشم به سیاهی دریا دوخت.
قایق؛ همسانِ نامه بینشانی، پسکوچههای دریا را منزل میزد که یکی داد زد: - آب… آب…!
اشک دریا؛ چون اندوه پنهان بردههای نوین، کف قایق را فرا گرفت و تابلوی ایستگاه آخر شد. سرنشینان به جان هم افتادند، تیروتبر کشیدند و به روی یکدیگر آتش کشودند تا قایق سبک شود و قویترینها به ساحل برسند.
کوسههای مست بوی خون دور قایق اتن کردند، تک تک سرنشینان جنگجو را لقمه لقمه فرو بردند و یگانه کودکِ قایق را که شبیه دندان سپید و سالم میدرخشید و پاندای کوچکش را در آغوش میفشرد، به عمق دریا بردند.

